محمد ابراهيم آيتى
496
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
« حاطب » مىگويد : در پنج روزى كه ميهمان شاه مصر بودم ، از من به خوبى پذيرائى مىكرد و مرا گرامى مىداشت . نامهء حارث بن أبى شمر [ 1 ] غسّانى « شجاع بن وهب أسدى » ( يكى از شش سفير ) مىگويد : « حارث بن أبى شمر » در غوطهء « دمشق » سرگرم فراهم ساختن وسائل پذيرائى قيصر روم بود كه از « حمص » به طرف « إيلياء » مىآمد ، دو يا سه روز انتظار كشيدم و سپس به حاجب وى گفتم : من از طرف پيامبر خدا نزد وى فرستاده شدهام ، گفت : تا فلان روز نمىتوانى وى را ملاقات كنى ، امّا خود حاجب كه اهل روم بود ، مرا گرامى مىداشت ، و از من به خوبى پذيرائى مىكرد و پيوسته از صفات و خصوصيّات رسول خدا ، و از آنچه بدان دعوت مىكند از من پرسش مىكرد ، و رقّتى به او دست مىداد و او را گريه مىگرفت و مىگفت : من خود كتاب إنجيل را خواندهام و صفات پيامبر شما را بعينه در آن مىيابم ، من به وى ايمان دارم و او را تصديق مىكنم امّا بيم دارم كه « حارث » مرا بكشد . شجاع مىگويد : روزى « حارث » بيرون آمد و تاج بر سر نهاد و مرا بار داد ، نامهء رسول خدا را به وى دادم ، « حارث » آن را خواند و سپس دور انداخت و گفت : كيست كه پادشاهى مرا از من بگيرد ؟ من خود به جنگ وى مىروم هر چند در يمن باشد ، مردم را فراهم آوريد ! و پيوسته تا شامگاه نشسته و امور بر وى عرضه مىشد ، آنگاه فرمان داد كه ستوران را نعل كنند و سپس گفت : آنچه را مىبينى به پيامبرت بازگوى ، در اين موقع قصّهء اين نامه و تصميم خود را به « قيصر » گزارش داد ، « قيصر » به وى نوشت از اين فكر درگذر و در « إيلياء » نزد من آى . آنگاه كه نامهء « قيصر » به وى رسيد مرا خواست و گفت : چه وقت مىخواهى به روى ؟ گفتم : فردا . دستور داد : صد مثقال
--> [ 1 ] - در سيرهء ابن هشام ، چاپ مصطفى الحلبى ، 1355 ه ، به كسر شين و سكون ميم ضبط شده است ( ج 4 ، ص 254 ) . م .